گمونم همین بس که بگم توی همین یک هفته هشتا امتحان داشتم!!!
سر درد، پریودی، قرصهایی که یادم میرم سر وقت بخورمشون، نوبت دکتر گوارش، خوندن ارشد، نوشتن مقاله، گزارش پایانترم...
حداقلش تا الان چندتا از نمرههامون اومده... سه تا ۲۰ و یکی ۱۹ و یکی ۱۸...
دوتا جستار - آره بهتره همین رو بگیم چون اون قدرا آکادمیک نیست که اسمش رو بذارم مقاله- توی بلاگم نوشتم و منتشر کردم... نمیدونم قراره چیکار کنم.
باید پرتفولیومو کامل کنم، راهنمای بازی رو توی بلاگم بذارم و کدهای نصفهنیمهمو کامل کنم...
فردا برم خوابگاه و وسایلامو بیارم... دو فاکینگ میلیون تومن باید هزینه کنم تا برسم اونجا و وسیلههام رو بیارم خونه چون امتحانات مجازی شده و منم قصد ندارم ماه رمضون رو برم دانشگاه... وضعیت دانشگاه همینجوری شخمیه و باعث میشه معدهم بدتر بشه چه رسد ماه رمضون هم باشه!!!!
حداقلش اینه که شنبه بالاخره بعد از یک هفته دیوونگی امتحان ندارم و از یکشنبه شروع میشه.
بعدشم برم مدرسه و اقدام پژوهی انجام بدم برای بازی و مقالهی مربوط بهش توی جشنواره.
فعلا جذب سریشا رونان شدم و فیلمهاش رو نگاه میکنم... حالا چطور زندگی کنم رو خیلی دوست داشتم از این جدیدا... بعدشم استخوانهای دوست داشتنی. خیلی بچه و کوچولو و ناز بود اونجا :"
Anya is live and ready to show you everything. Watch her strip, dance, and perform exclusive shows just for you. Interact in real-time and make your fantasies come true.
✓ Live Streaming✓ Interactive Chat✓ Private Shows✓ HD Quality
Anya is LIVE right now
FREE
Free to watch • No registration required • HD streaming
My writing practice day, take two! Today, I studied a ton for my semester exams — all about neuroscience and learning disabilities. I’m studying in English too, which feels pretty cool.
Oh, I’ve totally fallen in love with OneNote! It just makes everything so comfortable — taking notes, studying without needing to print out a mountain of essays… it’s a game-changer.
Also… I set my Goodreads challenge for 2025 — 50 books! Yeah! I’m so proud of myself for that.
Lately, I’ve been reading The Diary of a Young Girl in English and Requiem for a Dream in Persian. Such different worlds in one head, haha.
End of the fall semester means I’ve got a ton on my plate with my internship and the final report. Kinda overwhelmed, but hanging in there.
Anyway… don’t know what else to say! Guess that’s enough for today.
Bye! Hehe.
I don’t really have time to study English these days, so I haven’t been writing much 🙃
Life has been kind of busy.🚶🚶
I’ve decided to continue my education in graduate school in Cognitive Neuroscience of Learning: Mind, Brain, and Education, which feels exciting and scary at the same time.🫠🥲
I’ve been searching online bookstores and second-hand shops for exam references because honestly… I don’t want to spend too much money. You know how it is — I’m broke, and my self-care stuff is almost finished too.🤦♀️🤣
I still need to buy sunscreen, moisturizing cream, and other little things…🤦♀️
These days, I’m mostly focusing on improving my programming skills. I really hope I can grow the apps I’ve been working on.
Especially the one I made to help students learn the map of Iran. I want to improve it enough to maybe win a place in an Educational Game Design Festival.
I already sent it to my professor, and they actually liked it! That made me really happy. Now I’m just hoping that with more work, I can make it even better.🙂↕️
I’m also working on a bullet journal app made especially for Persian speakers.🫂
I shared the first version before, but honestly, I still have soooo many ideas to improve it!!!
After a long time, I talked to my old, old friend Zeynab 💚 (she loves green).
She has a small handmade candle shop, and she still dreams of becoming a writer.🕯❤️
Talking to her felt really nice. It reminded me of my teenage years — reading books together, watching K-dramas, and talking about them for hours and hours.✨️🍪
She felt like a sweet, warm memory from the past.☕️🧇
Today I’m practicing writing again! Sooo I want to write in English!!!🤞
First of all, in the morning Narges and I went to the bazaar, and I bought a pair of shoes that I love!!!!!!!!!!!!!!🤩🥰
But… now I don’t have any money!😶🫥
Rich and without the little stuff that makes me happy, OR poor and having the things that make me happy? That’s the question!!!😶🌫️
For dinner I cooked for myself: rice, chicken, and salad, and it was amazing!🍗🥗🍚
Then we watched a K-drama: Love in Big City, which I didn’t like… It wasn’t the same as the videos on Instagram, and I think it only had two or three great scenes—the same ones I had already seen in Instagram clips. The rest of the show is bullshit!😩
I published another project on my GitHub: a Persian bullet journal. I made it a long time ago, but I thought it wasn’t good enough to publish… but today I believed in myself and made it public.😎🤞
Now it’s 11:51 p.m. Until now I’ve been reading and practicing English. This post is the last practice I’ll do for today—writing about my day.😉
I'm going to practice writing English and I have no idea if I'm writing it correctly or not!!🫠
Today I studied the language, practiced listening on YouTube, and also took a vocabulary lesson.🙂↕️
Narges and Mahshid and I watched the movie The Da Vinci Code and it seemed really cool at first, but I don't really know why it ended like this or why they made the story like this? What was their goal? I think it had a lot of sociological, philosophical, and even political analysis behind it and it wasn't a movie to be enjoyed! It was as if they had made it for some special interests.🤔
Anyway. The dormitory is almost empty and all the roommates except Narges, Mahshid, and I have gone home. I hope the university will close next week so we can go too. Not now that the flu and air pollution outbreak will increase, another reason. Whatever the reason for the closure!🚶
This week I had a presentation on general learning problems and it went pretty well. I was supposed to prepare the text and references for the presentation on teacher ethics next week, which I did and sent to my classmates.
I also published the first part of the educational game for the map of Iran on GitHub and edited my GitHub page a bit so that it looks more professional and I can work on it more from now on.🙂↔️
Tomorrow I have to go and get my laptop from the repair shop so that I can make the graphic parts of the game and show it to my professor next week to see what he thinks? Because I participated in the educational game design section of the Best Teaching Festival and well. Who knows, maybe I can get a position with this badge!!✨️🤏
Anya is live and ready to show you everything. Watch her strip, dance, and perform exclusive shows just for you. Interact in real-time and make your fantasies come true.
✓ Live Streaming✓ Interactive Chat✓ Private Shows✓ HD Quality
Anya is LIVE right now
FREE
Free to watch • No registration required • HD streaming
بعضی وقتها یهویی آدم دلش میخواد برگرده بیاد توی وبلاگ بنویسه... مثلا وقتایی که میرم و پستهای بقیه رو میخونم، یا میرم تلگرام نوشتههای دوستای قدیمی بلاگی رو میخونم یا اصلا وقتایی که یهویی یه اتفاقی پیش میاد، یه جرقهای توی ذهنم برای نوشتن میخوره و اون بلاگر درونم یهو میگه این از اونها ست که باید توی وبلاگ نوشت... ولی خب وبلاگی نداری که بنویسی... تلگرامم هست اونجا هم مثل اینجا سوت و کوره و هیچکس نیست تا بخوندش ما نمیدونم چرا وابستهام به چیزی که اسم بلاگ رو یدک بکشه. انگار تا وبلاگ نباشه اون ماهیت درستش رو نداره و نوشته توی جای درستش نیست...
---------
امروز داشتم پروژه تصویرسازی پایانترم کارگاه نقاشی رو انجام میدادم- همینی که عکس پست هم هست- بعد یهو با خودم گفتم چی میشه اگر برم و توی همون وبلاگ قدیمی که دارم بنویسم؟ بنویسم موضوع پایانترممون یه نقاشی سوررئال - فانتزی پیتزا و بستنی بود و منم این نقاشی رو کشیدم.. بستنی های کوچولو دارن روی یه پیتزای گنده بازی میکنن... یکی روی پپرونیها بپر بپر میکنه، با زیتون حلقه میزنن، روی کش پنیر سرسره بازی میکنن و یکی هم یه تیکه قارچ گرفته دستش جای سپر ویه تیکه فلفل دلمه جای شمشیر... قاشق و چنگال و کارد پرواز میکنن وآسمون با تکه های ابر...
اینم شده روز و روزگار معلم ابتدایی شدن... درود بر قوه تخیل و نقاشی های خلاقانه!!!
---------
از گزارش کارآموزی نوشتن خوشم میاد، اینکه بشینم سرکلاس و تدریس معلمها رو ببینم یا برم مدرسه و هر چیزی رو مربوط به مدرسه تحلیل کنم و بفرستم استاد بخونه و کلا بدم یکی بخونه که براش مهمه چی نوشته شده...
شایدم کلا از گزارش نوشتن خوشم میاد! مثلا الان که دارم گزارش این روزها رو مینویسم! اینم یه دلیل دیگه ست برای اینکه بهم بگه چرا وبلاگنویسی رو دوست دارم؟
--------
کاش از این به بعد بیام و درست درمون بنویسم. از خوابگاه و دانشگاه و مدرسه و کارآموزی و ... هم جالبه اینکه برگردی و بعد از کلی وقت بخونیشون و بفهمی که هی... قبلا هم اتفاقات خوب وبد افتاده و هنوزم میفته... و هم اینکه ایده ها و خوب و بدهایی که درمورد مدرسه به ذهنم میرسه رو بنویسم تا نکنه یه وقت خودمم بشم شبیه این معلم هایی که الان ازشون بد میگم بنظرم خل هستن!
گاهی اوقات که میبینم زندگی اینقدر ناعادلانه ست که مهم نیست چقدر تلاش کردی برای انجام کار یا برای رسیدن به چیزی و یا چقدر بهش نیاز داری یا نه... چقدر لیاقتش رو داری و برخلاف همه نظریات خوش بینی و اینکه انرژی مثبت نثار کاینات کن تا اون ها هم بهت کمک کنن کسی که لباقتش رو نداره میاد و جایگاهت رو میگیره، یا با تویی که برای رسیدن بهش سگ دو زدی هم سطح میشه بدون تلاش و یا لیاقت دوست دارم یقه کاینات رو بگیرم و بگم آره... اینه جواب اون همه شب بیداری و سگ دو زدن؟
من خسیس نیستم اما بهتر نبود هرکسی به چیزی که لایقشه برسه؟
حالا که قرار نیست لیاقت و تلاشمون نتیجه کارهامون رومشخص کنه آرزو میکنم کاش یه شهروند چینی توی قرن بیستم بودم که پرچم سرخ مائو رو بالای سرش با شور و حرارت تکون میده و گور بابای تلاش بیشتر برای ساختن زندگی بهتر چ.ن قراره همه سر یه زمین و به اندازه همدیگه کار کنن و خونه ها و لباس های یه شکل داشته باشن و منم نباشه که لیاقت من چیه؟ قراره مثل هزار تا کارگر دیگه اینقدر توی یه سیستم ضغیف کار کنم تا بپوسم. میدونی چیش مهمه؟ مثل هزارتا کارگر دیگه.
چون اون موقع خودمو نمیکشم برای زندگی بهتر. زندگی بهتر معنایی نداره. اونی که لیاقتش رو نداره هم کنار من کار میکنه کار من زندگی میکنه و با هم میمیریم.
تابستان پر فراز و نشیبی بود. نمیدانم زیباییش بیشتر بود با زشتیها اما هرچه بود گذشت و اگر خوشبین باشم میتوانم فکر کنم باعث شد بزرگتر و عاقلتر بشوم. از دست دادن را تجربه کردم. از دست دادم چیزی بزرگ؛ و فهمیدم هیج چیز همیشگی نیست.
کتاب آموزش زبان کرهای ام را تمام کردم و حالا باید کمی مرور کنم و آماده شودم برای جلد دوم. کتاب ورد اسکیلز خریدم و اگر کمی سخت گرفتن به خودم را کم کنم همین که تا درس 25 انجامش داده ام و هربار هم با علاقه این کار را کرده ام پیشرفت خوبی ست.
یاد گرقتم بخشنده باشم. نه فقط نسبت به دیگران، ختی به خودم. پس اندازم را بی چشم داشت به مامان بخشیدم و مداد رنگی هایی که از نصف زندگیم بیشتر دوستشان داشتم را به خواهر کوچکتر. فهمیدم بخشیدن چیزی که دوست دارم از بخشیدن پول سخت تر است.
آماده برگشتن به خوابگاه نیستم اما زندگی هیج وقت از من نپرسیده برای چیزی که قرار است بیش بیاید آماده ام یا نه. پس به گمانم آمادگی هم ایجاد میشود. مثل تمام وقت هایی که با پیش امد های غبر منتظره و توانسته ام کنار بیایم با یک ترم دیگر هم میتوانم خوب تا کنم.
سینماییهایی که جدیدا دیدم همین ها بودند. شب های روشن را هم دوباره نگاه کردم و هر از گاهی ناخنکی به فیلم های تلویزیون میزدم کنار خواهرم که البته فکر کنم هیچ کدام فراتر از چند دقیقه نرفتند.
از میان این ها زیر درخت زالزالک را دوست داتشم و پلتفرم. عجیب است که میان حس و حالشان اینقدر تفاوت است اما هر دو را دوست دارم. یکی عاشقانه ای ارام، یکی زندگی ای پر از جنگ و جدال برای زنده ماندن.
در مرحله بعد هم فراموش شده و چه چیزی گیلبرت گریپ را آزار میدهد.
از میان انیمیشن ها هم اژدهای آرزو و درون بیرون2 را دوست داشتم و در مرحله بعد سرویس تحویل کیکی.
از نظر فیلم و سریال و حتی کتاب امسال خیلی از تایستان پارسال عقبم. البته نه از نظر کمیت؛ از نظر کیفی. به هر حال آدم باید چیز های بد را هم تجربه کند تا قدر خوب ها را بداند.
اریک سریال مورد علاقه ام در این تابستان است. البته همان اوایل دیدمش اما به نظرم ارزش این را دارد که دوباره بخواهم تماشایش کنم.
مزرعه کلارکسون هم نیازی به تعریف و تمجید ندارد. فصل سوم را دیدم و مثل همیشه دوست داشتنی و خنده دار بود. البته که مستند سریالی است و سریال به ان معنا محسوب نمیشود.
شاید اوایل تابستان دو قسمت از فصب دوم فارگو را دیدم بعد رهایش کردم. فصل اولش یهتر بود.
بریکیگ بد را تا تقریبا اواخر فصل دوم دیدم و احتمالا همین فصل را که تمام کنم ان را هم کنار میگدارم.
برلین اصلا شور و مفهوم خانه کاغذی را نداشت.
سلول های یومی تجربه خوبی بود. سریال شاهکار و عالی ای نبود اما از تماشایش پشیمان نیستم.
می ماند پاسخ به 1988 که گذاشتمش برای روز های دلگیر خوابگاه چون سریال حال خوب کنی بود و ارسلان را هم برای ارضای کنجکاوی ام تمام خواهم کرد.
از میان اینها سقوط، دهکده پرملال و جاده انقلابی داستان های پر مغزی بودند و دوستشان دارم.
نغمه آتش و یخ داستان پر کششی دارد و به همان اندازه جزئیات دارد که آدم را خسته میکند.
جلد دوم امیلی را بیشتر از مابقس اش دوست داشتم.
فلسفه داستایوفسکی و سلمان پاک را هم برای نوشتن مقاله و داستان خوانده بودم که مقاله را رها کردم اما داستان را فرستاده ام.
بقسه هم که داستان و رمان نوجوان بودند و به همان اندازه میشد ازشان انتطار داشت و لذت برد.
جالب است که تابستانم فقط در همین چند خط خلاصه شد :))))
دیروز آخرین جمعه تابستون بود و ما هم رفتیم یه روستا توی کوه که یه رودخونه از توش رد میشه و برای این تیکهی جنوبی کشور وجودش یه چیزی تو مایههای معجزه ست ✨🤏
منم اولین کاری که کردم این بود که از کنار رودخونه کلی تمشک چیدم (بعد از منم چند نفر دیگه اومدن و برای همین وقتی برگشتم تا گوشیمو بردارم و عکس بگیرم دیگه هیچی از تمشکهای مشکی نمونده بود و همش قرمز بود.)
اونو بازی کردیم و کاپوچینو با کیک مامانپز خوردیم و خلال سیبزمینی و از این چیز میزای مضر😂🤝
ماهیهایی که دفعه قبل گرفته بودیم هم آزاد کردیم و به طبیعت بازگردانده اما یه کوچولو گرفتیم آوردیم انداختیم تو آکواریوم تا خودمون اهلیش کنیم و بذاریم به محیطش عادت کنه. بزرگترا نمیتونن عادت کنن به محیط پاستوریزه آکواریوم اما کوچیکترها میتونن.🐟
+
قبل از رفتنمون دیروز همه پستهامو از اون یکی وبلاگم آوردم اینجا. اولش میخواستم تاریخها رو هم تطبیق بدم و به روایتی یه آرشیو کپی شده بسازم اما تنبلی بهم غلبه کرد و به تاریخ زدن پای پستها بسنده کردم، عکسها هم که هیچی... اصلا حوصله دوباره آپلود کردنشون رو ندارم🚬
خلاصه اینجا نوشتن آزادانهتره و برای همینم بیشتر دوستش دارم.🍃🍄
یه پست هم احتمالا تا چند روز دیگه در رابطه با جمع بندی تابستون بنویسم که بیشترش بر میگرده به فیلمهایی که دیدم و کتابهایی که خوندم. 🪼
برنامهها هیچوقت آنطور که میخواهی پیش نمیروند اما بالاخره خوبیش این است که با هرچه کم کاری و تنبلی و ناراضی بودن بالاخره برای پیشبردنشان کاری کردهام. 24 شهریور آخرین موعد ارسال آثار است و من که فکر میکردم موبایل یکی از چیزهاییست که مرا از برنامهام عقب انداخته چند روز پیش - نمیدانم شاید حدود یک هفتهای شدهباشد- آن را خاموش کردهم و گذاشتم توی کشوی آخر تا وقتی که حداقل پیشنویس را آماده کنم. البته چند روز پیش روشنش کردم و فقط قسطم را پرداختم، دیروز هم فیش حقوقیام را نگاه کردم و در اینستاگرام به پیجی درمورد کاری پیام دادم -که اگر ان کار خوب پیش رفت بعدا میآیم و درموردش مینویسم- و دوباره خاموشش کردم. یکی از نگرانیهایم استریک دولینگو بود که از طریق وبسایتش هر روز درسم را تمرین میکنم و یک روزش را هم از دست ندادهام، درست است که هر بار ازم باج میگیرد و جم میخواهد اما مهم همان پانصد و سی و خوردهای روز است که حفظ شده و هنوز آتشش روشن است. - واقعا نمیدانم از روز چندم تعداد روزها اینقدر مهم میشود که احساس میکنم اگر استریکم صفر بشود مثل سریال آلیس در سرزمین مرزی یک لیز از آسمان میخورد توی سرم و میمیرم. :|-
برای جشنواره حدود چهار صفحه نوشتهام اما حالا فکر میکنم برای چیزی که باید حداکثر ده صفحه باشد زیادی دارم حاشیه مینویسم چون هنوز اصلا به بحث اصلی نرسیدهام ولی بالاخره پیش نویس است... امیدوارم در آخر چیز درستی از آب در بیاید چون این بار به مامان قول دادهام هرچه که شد بفرستمش و اگر خودم هم نفرستادم او مختار است لپتاپ را بردارد و فایل را بفرستد.
Chapter Two:
این روزها از همه شبکههای اجتماعی نفرت دارم. نمیدانم چند درصدش به خاطر خود آن شبکه است چند درصدش برای اینکه روی مردم اطرافم تاثیر گذاشته و دیگر نمیتوانم مثل قبل با آنها حرف بزنم.
قبلا ما برای خودمان زندگی میکردیم،-حداقل بخش زیادی از مردم- اما حالا همه طوری انتخابها و رفتارهایت را برای خودشان تجزیه و تحلیل میکنند انگار وجودت از ترندها و وایرالهای فضای مجازی درست شده. تو ادای نویسندهها را درمیآوری چون توی تیکتاک وایرال است. تو مثل فلان یوتیوبر با استایل دارک نمیدانم چه بیرون میروی چون میخواهی شبیه او باشی؛ به نقاشی و موسیقی و سفالگری و هنر علاقهداری چون میخواهی زندگیات را شبیه فلانی در پینترست بسازی و کتاب میخوانی تا ادای مثلا فرهیختههای توییتر را -که حالا بهش میگویند ایکس و وقتی میگویی توییتر یکجوری بهت نگاه میکنند انگار از دو قرن بیش آمدهای- دربیاوری.
به قول امیلی بهت نگاه میکنند و هی میگویند هر کدام از تکههای وجودت شبیه چه کسی است و در آخر ازت یک آدم وصله پینهشده از چندین نفر مختلف میسازند در حالی که تو فقط میخواهی خودت باشی و علاقهای به اینکه مثل پتوهای چهلتکهی مادربزرگ از هزار طرح و نقش کپی شده از دیگران باشی خوشت نمیآید هیچ... متنفری.
همیشه از اینکه کسی بهم بگوید شبیه کسی دیگر هستم متنفر بودم، نه فقط برای اینکه فکر میکردم خاص بودم را ازم گرفتهاند برای اینکه من سعی کرده بودم شخصیتم را خودم بسازم و حالا با یک نگاه سطحی به کسی دیگر نسبتش میدهند انگار که در تمام این مدت در حال تقلیدی بچگانه از شخصیت دیگری بودهام. حقیقت این است که من فلانی را دنبال نمیکنم چون معروف است و میخواهم شبیه او شوم، او را دنبال میکنم چون شبیه من است و از قضا معروف هم هست و اصلا همین معروفیتش باعث شده او را بین خیل اکانتهای فضای مجازی پیدا کنم. - البته به گمانم باید همه مردم این کار را بکنند. مگر نه؟- انگار تا چند کا فالوور نداشتهباشی حق نداری شخصیت مستقلی داشتهباشی. خدا را شکر که هیچوقت به آن صورت اهل استفاده از فضای مجازی و روابط صمیمی هر دقیقه پیام بده و احوال بپرس نبودهام وگرنه همین حالا هم میگفتند پیام نمیدهد چون میخواهد مثل شاخها (:|) رفتار کند. - برای همان خاموشکردن موبایل و فعالنبودن در شبکههای اجتماعی-
البته آدم وقتی کفری میشود که مهم نیست چقدر توضیح میدهی کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست. پارسال وقتی برای بار اول به خوابگاه رفتم بارها مستقیم و غیرمسقیم گفتند که موهایم را کوتاه کردهام چون من هم تب تامبویهای تینیجر اینستاگرام را گرفتهام؛ و چون دیگر از توضیح اینکه بگویم هرچه یاد دارم از کودکی موهایم همینقدر بوده و مامان همینطور میبستشان خسته شده بودم گذاشتم بلند شوند ولی چند ماه بعدش دوباره کوتاهشان کردم؛ اما همیشه نادیده گرفتنشان انرژی زیادی میخواهد؛ آنقدر که هر روزی که به سال تحصیلی نزدیک میشویم بیشتر به این فکر میکنم که دلم نمیخواهد به خوابگاه برگردم و همین هم برای منی که همیشه عاشق مدرسه و دانشگاه بودهام تناقض عیجیبی ست.
Chapter three:
بعضی کتابها و فیلم و سریالها خودشان در زمان مناسب به سراغت میآیند، نمونهاش همین مجموعه امیلی. اردیبهشت کلی با خودم حساب و کتاب کردم که از نمایشگاه کتاب چه بخرم، چیزهایی که دوست داشتم بخرم یا خیلی گران بودند یا علاوهبر گرانی چند جلدی هم! خلاصه هزار بار سبد خرید را پر و خالی کردم تا بالاخره چیزی را پیدا کنم که هم از جذاب بودنش مطمئن باشم هم تا حدودی با جیب دانشجوییام بسازد... و در آخر ته ماندهکارتم را دادم برای مجموعه امیلی و چلنجر دیپ. از آن موقع هنوز نخواهدهبودمش، و حالا... دقیقا الان که خون نویسندهی درونم به غلیان آمده -هرچند اصلا چیز خوبی نمینویسد، اما به قول امیلی دست خودم نیست، نمیتوانم ننویسمشان- شروع کردم به خواندنش. سلولهای یومی را هم که نگاه میکردم اواخرش حس و حال نویسندگی داشت و بعضی عادتها و شکستهای یومی واقعا برایم قوت قلب بود. به لطف امیلی هم برای بعضی چیزها بالاخره اسم پیدا کردهام. مثلا جرقه! خیلی خوب است که ببینی یکی برای احساسهایت توضیح و اسم دارد.
Anya is live and ready to show you everything. Watch her strip, dance, and perform exclusive shows just for you. Interact in real-time and make your fantasies come true.
✓ Live Streaming✓ Interactive Chat✓ Private Shows✓ HD Quality
Anya is LIVE right now
FREE
Free to watch • No registration required • HD streaming
میخواهم بنویسم اما نمیتوانم. هیچجا و درمورد هیچچیز. نمیدانم چرا وقتی مطمئنم در آخر انجامش نمیدهم باز هم شروع کردم به نوشتن. کتاب میخوانم اینترنت را زیر و رو میکنم و یادداشت بر میدارم. صفحه notion را پر میکنم از فکت و تاریخ و رفرنسهای تاریخی و سعی میکنم نقاط را بهم متصل کنم تا در آخر چیزی بنویسم، چیزی که فراتر از تصور بقیه باشد، چیزی که راضیم کند بمانم و دلیلی باشد تا بخواهم ادامه دهم. کارهای آکادمیک را همیشه در ذهن و تصوراتم دوست داشتهام اما مشکل این است که وقتی به موعد میرسم دستهام سست میشود و پاهایم شروع میکند به لرزیدن، چیزی درونم میگوید کافی نیست و هرچه بهانه بیاورم که این اول راه است و هیچکس در ترم دوم کارشناسی نمیتواند کاری کند که انتظارش را داری نمیشود. اردیبهشت را با همین افکار از دست دادم و بعد از فرستادن پیشنویس مقالهام برای استاد راهنما و تاییدیه گرفتن ازش باز هم خودم راضی نشدم مقالهام را برای جشنواره بفرستم. استاد گله کرد، از من و کارهایم تعریف کرد و گفت تا به حال همچینچیزی را از یک دانشجوی ترم دویی آنهم در رشتهای که دروسش هیچربطی به موضوع ندارد نخوانده. شب آخر باز هم ایمیل داد و گفت هنوز وقت دارم به خودم اعتماد کنم. اما به خودم اعتماد نکردم. هنوز هم اعتماد ندارم و برای همین نمیدانم چرا باز هم یک کار جدید را شروع کردهام.
Chapter Two:
تابستان اصلا آنطور که خیالش را داشتم نبود. درست است که میشود با از دستدادنها کنار آمد اما غمها فقط بیشتر میشوند و حالا یکی دیگر هم بهشان اضافه شده. نمیتوانم خواستههای خودم را برآورده کنم و همین بیشتر آزارم میدهد. فکر میکنم به اندازه کافی تلاش نمیکنم. به اندازه کافی زبان انگلیسی تمرین نمیکنم، به اندازه کافی خوب نمینویسم، به اندازه کافی نقاشیهایم زیبا نیست، به اندازه کافی از کدها سر درنمیآوردم، به اندازه کافی کتاب نخواندهام... هیچچیز در نظر کافی نیست. و این هر روز را سختتر میکند وقتی سعی میکنم بهتر باشم اما نمیشود؛ آنچه هستم با آنچه انتظار دارم باشم فرسنگها فاصله است.
دوستم پیام داده که چکار میکنم که میتوانم هم کتاب بخوانم هم فیلم ببینم و کلی کار دیگر انجام بدهم و دیگری میگوید مرا در تابستان اینطور تصور میکند که انگار از فیلمهای تم قرن 18 درآمدهام، با انگشتهای جوهری و بیداری تا نیمه شب برای انجام کارها و کتاب خواندن. و من اما فقط به این فکر میکنم که چقدر با تصوراتشان فاصله دارم و اصلا کدام رفتارم باعث شده همچون تصوراتی داشته باشند.
در جایی از وبلاگها کسی نوشتهبود " از دور شبیه اقیانوسم اما حقیقتم قد یه لیوانه " و با خودم فکر میکنم چقدر شبیه این جمله هستم.
هوای خانه دم کردهاست... همه آرام اتاقها را تا نشیمن و آشپزخانه طی میکنند اما تنها جرقهای لازم است برای اینکه طوفانی به پا شود. مامان میگوید: گریه کن، گریه نکنی غمباد میشه اونوخت بیا و حوض خالی پر کن. اینجا هرکسی راهی برای گریه کردن پیدا کرده، گوشه روسری عمه همیشه خیس است و خوب اگر حواست را جمع کنی میبینی در حیاط ایستاده و دستمال کاغذی خیسش را در سطل میاندازد. عمو هم گریه میکند. عمو همیشه گریه میکرد بیشتر از عمه، انگار که تمام شکم بزرگش دل باشد و کوچکترین چیزی دلش را بشکند. بابا و عموی دیگری اما جلوی بقیه گریه نمیکنند، دیشب بهانه گرفتند و رفتند روضه... تا بهحال مراسمات مردانه را ندیدهام اما شاید آنجا پر از مردانیست که غم ماههایشان را جمع میکنند تا بالاخره جایی بتوانند خالیاش کنند بدون اینکه کسی بپرسد برای چه گریه میکنند. من اما نمیخواهم گریه کنم. تا وقتی هنوز زنده است چرا گریه کنم؟ بغضم را میخورم و به این فکر میکنم که او هنوز همان بوی عطر رانگلر میدهد و کتاب نو. میخواهد برایمان تیر و کمان درست کند و قرار است پاییز برویم انارها را بپچینیم و رب درست کنیم، قبلش اما خرما پاک میکنیم و او سرمان غر میزند که چقدر کند هستیم، کلی کار داریم... بعد از آن نوبت پرتقالهاست، بعد بادامها و ازگیلها... کلی کار داریم باید بلند شود... میخواهد سیزدهبدر ما را کوه ببرد، باید بلند شود. کلی کار داریم.
اما واقعیت چیز دیگریست. واقعیت مشت میکوبد به صورتم و میدانم دیگر نه باغی هست نه درختان انار، نه خرما؛ هیچکدام از پرتقالها نیستند و ازگیلها تنها تنههای خشک درختند که کلاغها رویشان خانه ساختند.
آخرین بار داشته «بخارای من، ایل من» میخوانده... خودم دیدمش. گفت تمام جلدهای کتب محمد بهمنبیگی را خریده و حالا احتمالا این آخرین کتاب آن مجموعه بوده که ورق گوشهاش را تا زده و گذاشته لب طاقچه. خودش اما چند قدم آنطرفتر است کنار کتابخانهاش. در این حال هم نمیگذارد کسی به کتابهایش دست بزند. اتاقش پر است که قابهای کوچک و بزرگ، عکس سیاه و سفیدی از مادربزرگ است با موهای کوتاه و صاف و بلیز دامن، کنارش قاب دیگری از خودش با کت و شلوار و کراوات و کلاه شاپویی کنار برادرش، پشت اینها لوح تقدیری است که گوشه سمت راستش دو شیر هستند که با شمشیر در دست دو طرف یک خورشید ایستادهاند و سمت چپش او با صورت جدی ارتشی با مدالهایی که از سینهاش آویزان است به دوربین نگاه میکند. عکسی هم هست از خودش با لباس سرهمی و موهای فرفری ژولیده با ته رنگی از زرد و خاکی کنار درختان باغش، و به دیوار قاب عکس پسر عمه است کنارش، با یک لبخند بزرگ. و آخری اوست با دیگر برادرش کلاشینکف به دست کنار یک جیپ در میدان جنگ.
خیلیهایی که در عکسها هستند دیگر نیستند، برادرانش، پسر عمه، باغ، حتی مادربزرگ که هست دیگر موهایش سیاه نیست و ریشههای درختی گوشهی چشمانش را تصاحب کرده.
بخارای من، ایل من در طاقچه است و احتمالا آخرین کتابیست که میخوانده. نمیدانم بخارای او کجا ست، شاید توی همان عکسها کنار آنها که نیستند و نبودنشان عذابش میدهد. شاید میخواهد برود به بخارای خودش، هرچند ما نخواهیم.
p.s: میشود شما هم دعا کنید او بخارایش را پیدا کند؟ دعا کنید بخارایش ما باشیم که در اتاق نشستهایم؟ نمیخواهم بخارایش آن قاب عکسها باشند، صاحبان عکسها دیگر زنده نیستند.
p.s: امروز اول مرداد است. همیشه اصرار داشتم بگوییم اَمرداد، که این ماه ماه جاودانگی ست که پدرانمان برای ما به ارث گذاشتهاند. اما حالا مینویسم مرداد که دقیقا بر عکس است معنایش.
او بخارایش را پیدا کرد، در جایی فراسوی قابهای عکس. /
شاید پاتریک ملروز تجسم شرلوک هلمز است اگر نه مالی در زندگیاش بود، نه خانم هادسون، نه برادرش، نه پدر و مادرش، نه بازرس لستراد، نه جان واتسون و مری، و نه آیرین ادلر.
نارسیستیک، پارانوئید، جامعهستیز، معتاد و دارای افکار خودکشی.
What's the point of a fucking window if you can't jump out of it?
_ Patrick Melrose
درست شیرازی که دست بالا دوساعت با شهرمان فاصلهدارد را نمیتوان با اصفهان که سفر رسیدن به آن نیم روز طول کشید مقایسه کرد اما همین که برای بار اول مستقل کولهام را جمع کردم و با هماتاقیها رفتیم تا اولین سفر واقعا مجردی را تجربه کنیم خودش باعث میشود وقتی بهش فکر میکنم به اندازه اصفهان رفتن برایم بکر و جذاب شود.
~ گوش دهید | پرواز تهران - شیراز: گروه دال ~
چطور شد که به شیراز رسیدیم
اول فقط یک پیشنهاد بود آن هم نه به شیراز، پیشنهاد سفری به بوشهر. بوشهر به شهر دانشگاهمان نزدیک است؛ دریا دارد و آنقدر از آخرین باری که در کودکی دربایش را دیدهام میگذرد که میتوانم بگویم اصلا تا به حال نرفتهام. پیشنهاد آنقدر جدی گرفتهشد که حتی هماتاقیها نه تنها از والدینشان اجازهاش را گرفتند بلکه زنگ زدیم به چند مهمانخانه و هتل و خانه معلم و قیمت پرسیدیم و حتی دنگ اتاقها را هم حساب کردهبودیم. البته از آنجا که هیچعقل سلیمی در چنین وقتی از سال هوای بوشهر رفتن به سرش نمیخورد ما هم عقلمان را به کار انداختیم و فهمیدیم درست است دیوانهایم اما نه اینقدر که در این گرما واقعا بخواهیم برویم.
همه چیز تمامشد. برگشتیم خانه و بعد هم دوباره دانشگاه. تا همین چند روز پیش که دوباره داشتیم برای خانه برگشتن حساب غیبتها و واحدها را میکردیم که پیشنهاد شیراز رفتن مطرح شد. شیراز همانقدر دور است که بوشهر؛ هوایش بهتر است و برای خانه رفتن هم باید یک بار بلیط اتوبوس به شیراز و یک بار از شیراز به خانه بگیریم. حالا اگر میان این دو بلیط را یک فاصله بگذاریم آنقدر که بتوانیم چندجا را بگردیم و به اصطلاح سفری برویم چه؟
برنامه چیده شد. جدی حرف میزدیم اما ته دلم کسی میگفت همه اینها خواب و خیال است و آخرش هم یک راست میرویم ترمینال عوض میکنیم و برمیگردیم خانه، مثل همیشه.
مکانهایی که خواستیم برویم را بر حسب دوری و نزدیکی از مترو و ترمینال و اینکه تا به حال تقریبا هیچکداممان نرفتهباشیم چیدیم. اولی مجموعه آبی بود. از آنجا با مترو قصرودشت میرویم زندیه و عمارت شاپوری را میبینیم. بعد دوباره با مترو میرویم ایستگاه وکیلالرعایا تا برویم مسجد نصیرالملک و همانجا هم نماز بخوانیم هم نهاری بخوریم. بعد هم میرویم پاساژ مشیر تا وقت بلیط خانهمان برسد؛ چیزی حدود ساعت چهار و نیم عصر.
برنامه از دور عالی بهنظر میرسید، هم جای فرهنگی میرویم هم تاریخی و هم تفریحی. سوار مترو میشویم و تازه تمام این مدت مثل چند جوان رها از بند که بار اول است بدون پدر و مادرشان میروند سفر هستیم، نه چند دانشجوی خسته که فقط از شیراز مسیر این ترمینال تا ترمینال بعدی را از پشت شیشهی یک اسنپ میبیند.
همه اما قرار نبود برگردیم خانه؛ دو نفر برمیگشتند دانشگاه. حسابمان پنج نفره بود و من بلیط پنج نفر را برای ساعت 6:15 صبح به مقصد شیراز گرفتم. دو نفر از هم اتاقیها _ که آنها هم برمیگشتند دانشگاه_ در ثانیههای آخر شب قبلش به سفرمان اضافه شدند و حالا هفت نفر بودیم.
از بیداری ساعت 4:30 صبح و صبحانه خوردن ساعت 8:30 در کافهی تورنتو شیراز
ساعت چهار و نیم از خواب ییدار شدم، بچهها را صدا کردم تا بلند شوند نماز صبح بخوانند و بعد هم حاضر شوند برای رفتن. شب قبلش گفتند صبح که صدایمان میزنی فیلم بگیر تا از همان اول فیلم داشتهباشیم! خب... از آنجا که خودم شخصا دوست ندارم کسی از قیافه خوابآلودم فیلمی داشتهباشد آنچه برای خود میپسندم برای آنها هم پسندیدم و بدون تشریفات مثل هر روز صبح صدایشان کردم.
نماز خواندیم، لباس پوشیدیم و کیفهایمان را برداشتیم تا بریم ترمینال، حدود ساعت 5:45 اسنپ گرفتیم، رسیدیم ترمینال و بلیطمان را تحویل گرفتیم؛ بلیط برای ساعت 6:15 بود که البته اتوبوس با تاخیر فراوان حرکت کرد.
حدود ساعت 8:30 رسیدیم شیراز، از آنجا اسنپ گرفتیم برای مجموعه آبی و وقتی رسیدیم هنوز باز نشده بود و تصمیمگرفتیم کمی خیابان را بالا و پایین کنیم تا ساعت 9:00. یکی از بچهها اصرار داشت که وقتی رفتیم شیراز همانجا صبحانه بخوریم اما ما که به فکر نبودیم همان ساعت پنج نان و پنیرهایمان را خورده بودیم و او را هم منصرف کردیم. اما در همین حین خیابان گردی از جلوی کافهای رد شدیم و با هر تصمیمی که بود همانجا نشستیم تا چیزی بخوریم. من چیز کیک لوتوس سفارش دادم که واقعا خوشمزه بود.
ماجراهای مجموعهی فرهنگی آبی تا مترو
حدود ساعت 9:15 دوباره حرکت کردیم تا برویم مجموعه آبی. نه تنها باز بود بلکه در همین چند دقیقه کلی هم شلوغ شده بود و چند زوج هم آمدهبودند در کافهاش صبحانه بخورند.
هرچه از زیباییاش بگویم کم است. رنگ آبیاش تو را یاد طرح و نقشهای سنتی ایرانی میاندازد، کوچک بودن و زیبایی در عین سادگیاش مینیمال است و به دیوارهایش نقاشیهای غربی آویزان بودو زیر شیشهی میزها کتابهایی با نقاشیهای ونگوک باز بود.
یکی از بچهها گفت فکر کنم ما را آوردهای دنیای خودت. شاید راست میگفت. دنیای من جاییست شبیه به آنجا، ساده و در نوسان میان شرق و غرب، کتاب و هنر.
آبی را گشتیم، کلی عکس گرفتیم و آخر سر با ناامیدی ترکش کردیم، کتابهایش بینهایت گران بودند که البته نمیتوان بر آنها خرده گرفت. کتاب گران است و خود آدم باید بفهمد که نباید از هرجایی کتاب خرید. فقط یکی از هم اتاقیها جلد اول مانگای هایکیو را برای برادرش خرید.
بعد باید میرفتیم قصرودشت که مترو سوار شویم. بین راه یک گلفروشی خیلی قشنگ را دیدیم که نمیگنجد اینجا تعریف کنم که اتفاقی افتاد و همین بس که بدانید دیوانهتر از آنیم که فکرش را بکنیدxD.
دو چیز را اعتراف میکنم: اول. مترو دورتر از چیزی بود که حسابش را کرده بودم، دوم. بچهها هم تنبلتر از چیزی که انتظار داشتم.
اگر به خودم بود پیاده میرفتم، خیابان قشنگ بود و پیادهروی را هم دوست دارم اما بچهها مجبورمان کردند اسنپ بگیریم تا مقصد.
رسیدیم، بلیط گرفتیم و منتظر ماندیم تا مترو برسد و در همین حین از روی نقشه برای بچهها توضیح دادم که کجا و چطور باید پیاده بشویم و حالا که تقریبا ظهر است باید دور یکی از مکانهای تاریخیمان را خط بکشیم. یا میرویم مسجد نصیرالملک یا عمارت شاپوری. تصمیم بر نصیرالملک شد. رفتیم تا ایستگاه وکیلالرعایا پیاده شویم.
مسجد نصیرالملک و نورهای از دست رفته
خب... دور از انتظار نبود که بعد مجبورمان کردند که فاصلهی ده دقیقهای از ایستگاه تا مسجد را باز هم اسنپ بگیریم؟ من که زورم بهشان نمیرسید و هر دری زدم که راه نزدیک است و لازم نیست اینقدر لیلی به لالای خودتان بگذارید حرف به گوششان نرفت.
وقتی رسیدیم خانم مسئول گفت در این موقع سال باید ساعت هشت و نه صبح بیاید تا نور از شیشهها به داخل تابیده باشد برای عکس گرفتن. هیجانمان فروکش کرد. از آن سر شهر کوبیدهبودیم تا این سر برای نور و شیشهها که حالا از دستمان رفتهبودند. بالاخره مهم نبود... بلیط را گرفتیم و چادر گلگل برداشتیم و وارد شبستان شدیم. عکس گرفتیم و بعد هم در امامزادهی مسجد نماز خواندیم.
برای بچهها از معماری و چیزهایی که درمورد مسجد میدانستم گفتم. حالا که ناخواسته تور لیدر شدهبودم بهترین وقت بود که چند جفت گوش مفت و مجانی را با اطلاعاتی که نمیدانستم باید به چه کسی بگویم پر کنم.
دردسرهای عظیم: نبودن اسنپ تا نهار
ظهر شدهبود و وقت نهار، در همان کوچهی مسجد رستوران سنتیای را دیدیم و تصمیمگرفتیم همانجا غذا بخوریم اما بعد از اینکه عکس گرفتنمان تمام شد -چون واقعا جای قشنگی بود- و منو را با دقت نگاه کردیم دیدم نه تنها قیمت در آنجا مساوی خون پدرشان است بلکه شخصا هیچکدام از غذاها را دوست هم نداشتم پس تا وقتی خانم پیشخدمت را دک کرده بودیم برود زود وسایلمان را جمع کردیم و با هر چه سرعت داشتیم از آنجا بیرون رفتیم.
نشستیم روی صندلیهای پلاستیکی چند مغازه آنطرفتر و به این که نهار را کجا بخوریم و کجا برویم فکر میکردیم. تصمیم بر آن شد برویم همان پاساژ که از اول برنامهاش را داشتیم. حالا یا مثل بقیهی پاساژهای متمدن رستوران و کافهای داشت یا همانجا بالاخره فکری به حال خود و شکممان میکردیم.
تعدادمان زیاد بود، چندتا از بچهها با اسنپ رفتند و من دوتای دیگر ماندیم و رانندههایی که درخواست قبول نمیکردند و یک آقای تاکسی که هر دو دقیقه یک بار میآمد در گوشمان داد میزد میبردمان تختجمشید و پاسارگاد.
ما که نتوانستیم کاری کنیم، یکی از بچهها از همانجا یک ماشین دیگر برای ما هم گرفت و بالاخره رسیدیم به آخرین مقصد.
پاساژ متروکه و کنگر خوردن و لنگر انداختن در رستوران
تک و توک مغازهها باز بودند. طبقه بالا یک رستوران بود که البته در آن زمان باز بودنش به تنهایی به همهی دیگر مغازهها میارزید.
نمیخواهم بگویم که اشتباهی چه چیزی سفارش دادم و قرار نیست تا آخر عمر یادم برود. فقط نکته اخلاقی این است که دوستان، وقتی گرسنه هستید هم منو را با دقت بخوانید.
من که چیزی برای خرید لازم نداشتم، یکی از بچهها در اینستاگرام دیده بود یک تولیدی مانتو که در همین پاساژ است جشنواره تخفیف راهانداخته و اصلا دلیل اینکه آنجا بودیم هم همان بود.
تولیدی که بسته بود، ما هم چند گروه شدیم، وسایل را گذاشتیم توی رستوران، یک گروه مراقب وسایل یکی هم میرفت اطراف را بگردد. در یکی از طبقهها خانمی را دیدم که کتابهایش را با پنجاه درصد تخفیف میفروخت و یک کتاب ازش خریدم. تلافی اینکه نتوانستم در آبی چیزی به عنوان سوغات این سفر بخرم
سوال: چه حسی داری الان؟
به جز همهی فیلمهای چندثانیهای و ویدیوهای مسخرهبازیهامان یک ویدیوی حدودا پنج دقیقهی در دقایق آخر ضبط کردم و از بچهها همین سوال را پرسیدم. بعضیها یک کلمهای جواب دادند و بعضی هم دوربین را ول نمیکردند.
کسی از خودم نپرسید چه حسی دارم، در تمام این مدت مثل کارگردان بودم که حالا دارد پشتصحنهی فیلمش را ضبط میکند.
حالا جواب سوالم را خودم میدهم: خوشحالم. قفل مرحلهی بعدی مستقل شدن را شکستهام و فکر میکنم یک بند انگشت بزرگتر شدهام. خوشحالم که بقیه را خوشحال کردهام و باعث و بانی تجربهی جدیدی برایشان بودهام.
و تازه فهمیدم که چرا معلم و مدیرها از زیر اینکه دانشآموزان را به اردو ببرند در میروند. درست که همراهان من هماتاقیهایم بودند و هر کدام هم بزرگتر نه، همسن خودم هستند اما همین که فکر کنی چند نفر دنبال تو راه افتادهاند، ناخواسته حس مسئولیت یقهات را میگیرد و میخواهد خفهات کند. شاید البته ارزش زحمتش را داشته باشد. وقتی بدانی در آخر چقدر خوشحال شدهاند.
Anya is live and ready to show you everything. Watch her strip, dance, and perform exclusive shows just for you. Interact in real-time and make your fantasies come true.
✓ Live Streaming✓ Interactive Chat✓ Private Shows✓ HD Quality
Anya is LIVE right now
FREE
Free to watch • No registration required • HD streaming
جدیدترین فیلمی که دیدهام زنان کوچک (Little Women 2019) است. سبک فیلمبرداری و دوره تاریخی موردعلاقهام را دارد و قطعا برایم دوست داشتنیست. چیزی که برایم کمی غیرقابل درک است ایناست که چرا نویسنده فیلم را اینقدر بدون مقدمه در زمان عقب و جلو میبرد. این اتفاق برای کسی که تا به حال کتاب را نخوانده یا در کودکی انیمیشناش را ندیده احتمالا فقط گیجی و سردرگمی ایجاد میکند.
در آمار دیدم بهجز اوپنهایمر که قبلا دیدهبودم یک فیلم دیگر هم توانسته هر دو جایزهی گلدنکلوب و اسکار را ببرد. زندگیهای گذشته (Past lives 2023) که یک سینمایی کرهای است. من نمیدانم برای برنده جایزهشدن چه معیارهایی ملاک و معیار است اما هر چه هست در مقایسه با اوپنهایمر این فیلم کاملا متفاوت است. صحنههای آرام و اتفاقات کوچکِ بزرگ. احتمالا این هنر شرقآسیاییهاست که بتوانند با سینماییهای بینهایت آرامشان تو را منتظر نگهدارند تا بخواهی بفهمی در آخر قرار است چه اتفاقی برای کارکترهای داستان بیفتد. البته اینکه قرار است چه شود در صحنهای استعاری در همان اوایل وقتی نورا و هیسانگ بچه بودند نشان دادهشد؛ جایی که وقتی میخواهند پس از مدرسه از هم جدا شوند در سمت راست راهپلهای رنگارنگ و رو به بالا برای نورا و سمت چپ خیابانی صاف و رو به جلو و البته خاکستری برای هیسانگ راه رفتن به خانهشان را مشخص میکند.
شب سال نو (New Year Blues 2021) که باز هم ساختهی کرهجنوبی است. اول فقط درحال گشتزدن در فیلیمو بودم تا چیزی پیدا کنم به حال و هوای عید و سال نو بخورد که این را پیدا کردم و در صفحه جدید مثل بقیه فیلمها بازش کردم تا با خواندن خلاصهاش آخر تصمیم بگیرم کدامشان را ببینم. انتخاب سخت بود و واقعا هیچکدام چنگی به دل نمیزدند اما در آخر بهخاطر بازیگرها تصمیم گرفتم این یکی را ببینم. در واقع ربط چندانی به سال نو نداشت اما بهعنوان سرگرمی و وقتگذراندن و استفاده از نت شبانهی فیلیمو انتخاب خیلی بدی هم نبود.
انیمیشن آرزو (Wish 2023) را هم پس از جستجوی فراوان با خواهرم تماشا کردیم. چیزی که نظرم را جلب کرده این است که چرا این روزها انیمیشنها اینقدر بیپروا درمورد مسائل جنـ.سی و روابط دختر و پسرهای نوجوان و انسانهای عریان(!) حرف میزنند! انتخاب کردن چیزی که واقعا بشود با یک بچه تماشا کرد شده مثل پیداکردن سوزن در انبار کاه، آن هم در زمانهای خودشان نیمی از فیلمهای جدید را در تلویزیون دیدهاند و واقعا چیز سالمی برای دیدن در اینترنت نمانده. این یکی هم به گمانم از دستشان در رفتهبود.
تنها سریالی که دیدهام، یا در واقع در حال تماشایش هستم آلیس در سرزمین مرزی (Alice in Borderland) است که دو فصل دارد. فصل اولش را دیدهام و واقعا مشتاقانه فصل دوم را تماشا میکنم _درواقع همین حالا از تماشای قسمت اول فصل دوم دستکشیدهام و دارم این پست را مینویسم و منتظرم تا بروم برای تماشای قسمت بعدی_. فقط چیزهایی هنوز برایم گنگ است... اول اسم سریال که چرا آلیس است؟ دوم چرا و چطور وارد این سرزمین وحشی شدهاند؟ در مقایسه با اسکویید گیم که بینهایت با هم مقایسه میشوند شاید این نقطه ضعف بزرگی باشد چون در سکویید گیم ما دقیقا میدانستیم چرا وارد این بازی کشت و کشتار شدهاند و چطور و چهکسی بیرون میرود اما اینجا بعد از یک فصل هنوز هیچچیز معلوم نیست!
لای ورقهای یک سررسید قدیمی توی ویترین گم شدهام؛ همانها که بهخاطر گذشت تاریخشان ارزانترند و میتوانی بدون توجه به تاریخ صفحات کارهای پیشرویت را تویشان بنویسی و امیدوار باشی که در سال جدید انجامشان میدهی اما همانجا مثل آرزوهای از یاد رفته روی هم میماسند. شاید لای یکی از ورقهای سال 1400 یا حتی قبلترش؛ قبل از کرونا؛ توی سررسید جایزه سال اول دبیرستان گیر کردهام.
امسال آنقدر همهچیز بیوقفه اتفاق افتاد که نمیتوانم درک کنم همه این اتفاقات فقط برای همین 365روز گذشته است.
امیدوارم سال بعد تقویم ورق بخورد، خودم را ببینم که گوشه یکی از صفحهها نشسته و منتظر است بروم و دستش را بگیرم، تا با هم به جست و جوی خودمان برویم.