توی چهار، پنج ماهی که نتونستم آنلاین بشم اتفاقات زیادی افتاد که دوست ندارم الان در موردشون صحبت کنم.
از ارتباط با آدما خسته شدم. هم از خود آدم ها، از محیطی که باهاشون توش گیر کردم متنفرم.
از زندگی م متنفرم. از تک تک اعضای خانواده ام متنفرم و دارن زندگی رو برام جهنم میکنن.
از این حکومت متنفرم، از اسلام بیزارم، عدد 18 و 19 رو که میبینم میخوام بزنم زیر گریه، صدای هیچکس مثل قبل بهم آرامش نمیده، از اینکه دست کسی برای ثانیه ای بهم بخوره متنفرم، از صدا شدن اسم بدشگونم متنفرم.
از چپ و اصلاحات متنفرم، از مسیحی متنفرم، از یهودی متنفرم، از زرتشتی متنفرم، از بودایی متنفرم، هزاران و هزار بار از اسلام متنفرم، از همشون متنفرم که حرف از پاک بودن و منزه بودن دین شون و خداشون صحبت میکنن ولی گذاشتن اون همه آدم تو دو شب کشته بشه.
متجاوز های لعنت شده و کودک آزاری که فکر میکنن حتی حق نفس کشیدن دارن. موجودات کثیفی مثل شما باید قرن ها ته یه سیاهچاله زندگی کنن و بدون آب و غذا هر روز بیشتر از روز قبل زجر بکشن تا در نهایت با درد و رنج و عذابی که به تمام افراد رسوندن و الان گریبان خودشونو گرفته بمیرن.
از سیاست انگلیس و آمریکا متنفرم، از سیاست روسیه تنفر شدید دارم.
از چرچیل متنفرم، از پوتین متنفرم، از ترامپ متنفرم.
از سپاه متنفرم، از ارتش متنفرم، از بسیج متنفرم، از نیرو دریایی و زمینی و هوایی که به فنا رفته هم متنفرم، از همشون تنفر دارم.
و تنها شیفتگی من، برای ایران بوده و هست؛ که این شیفتگی در اخر من رو به جنون میرسونه و ذهنم رو آشفته و خوابم رو خراب میکنه.
در اخر من که هیچ موجود خاصی نیستم که صحبت خاصی بکنم، ولی هرچی که میگذره مصمم تر از قبلم تا نسل اونا رو نه تنها از ایران بلکه از تمام جهان منقرض کنم. این تنها چیزیه که من میخوام؛
پاینده باد ایران عزیز ما.
پ.ن: اگه مُردَم، سپاهی نبودم. این بلاگ به فعالیت های هنریش ادامه میده و گهگاهی حرف هایی که ته دلم انباشته شده رو مینویسم.