روز پانزدهم حصر
قم پنجشنبه 15/12/1398از صبح دارم وسایلم را جمع می¬کنم. بخشنامه¬ای مبنی بر این که قسط¬های وام¬ها به مدت سه ماه تعویق افتاده منتشر شد، از آنجایی که چهار قسط رنگارنگ در طرح¬ها و رنگ¬های مختلف دارم، بسیار مسرور بودم، امروز صبح به بانک در شیراز زنگ زدم، فرمودند به ما ابلاغ نشده است. ظاهرا شما اگر در رأس قدرت باشید هرچه دلتان بخواهد می¬توانید بگویید، کُنتور که نمی¬اندازد، اما این¬ها به واقع می¬تواند در تضاد باشد. کی به کی است، اصلا مردم عزیز ایران تا آخر عمر قسط ندهند. خلاصه مجبور شدم بروم بیرون قسط و جرمیه دیرکردش را بدهم تا از این به بعد الکی به حرف رئیسان گوش ندهم.چند روز است مسجد کنار خانه قبل از اذان ظهر یک دعایی که اسمش را نمی-دانیم پخش می¬کند. لیبیکا از این دعا خوشش می¬آید و تمام در¬ها و پنجره¬ها را باز می¬کند که صدایش را بشنود. من هم از موسیقی اش خوشم می¬آید اگرچه با آن حال و هوای مذهبی و معنوی نمی¬گیرم. لیبیکا همیشه می¬گوید از عقلانیت زرتشت، اخلاق مسیحیت، تاریخ پر¬فرازو نشیبِ آوارگی یهودیت، اجتماعی بودن کنفوسیوس، عمیق و فلسفی بودن بودیسم و تصوف اسلام را دوست دارد. خلاصه که روزانه مثل قهوه، زمان مشخص شنیدن دعا داریم!انقدر که کتاب به شیراز می¬بریم، لباس و وسایل دیگر نمی¬بریم. کل صندوقم از کتاب پر شده. بدبختی¬اش آنجاست که همه اینها را باید برگردانم قم. اگر من ترک تحصیل کردم بدانید عاملش این حجم از کتاب و حمالی جابجایی آن است. امروز دامنه نوسان را در بورس به2% کاهش دادند. یعنی من هرجا کار اقتصادی انجام بدهم آنجا به خاک سیاه می¬نشیند. اگر از کشوری، شرکتی، آدمی، چیزی متنفرید و قصد ضربه زدن به آن را دارید، به من بسپارید، در کوتاه¬ترین زمان به خاک سیاهش می¬نشانم، یعنی طوری که دیگر پا نگیرد. حالا از اینها گذشته من عاشق عدد 2 بودم. اینها به این هم رحم نکردند، ریدند به عشقم. در خبرها خواندم قم را می¬خواهند قرنطینه کنند. خیلی زود شروع کرده-اند! چه عجله¬ای بود حالا. می¬گذاشتید سر فرصت. می¬ترسم فردا جلوی مارا بگیرند نگذارند ما برگردیم. حالا من هر چه بگویم من 15 روز است در قرنطینه¬ام مگر در کتشان می¬رود، مرا 14 روز در قرنطینه می¬کنند و از دست دیگر برادران قرنطینه کار، کرونا می¬گیرم و تا 2 نشود بازی نشود. اَه بازم عدد 2. تف بر این شانس اگر فردا نگذارند من بروم قم. البته از طرفی نگران هم هستم، نکند ناقل کرونا باشم. هفته¬هاست هیچ نشانی از کرونا نیست، اما شانس که نداریم. بیشتر نگران پدر و مادر هستم وگرنه من که نَمیرالمؤمنین هستم. هر چه بلا سر بنده می¬آید باز زنده می¬مانم. غیر از انبوه کتابی که به شیراز می¬بریم، کوهی از لباس چرک هم به همراه داریم. از آنجا که لباسشویی نداریم، یا تهران خانه بابک و آزاده می¬شستیم یا خانه زن¬دایی، از صدقه سری کرونا، مکان شستشو از ما گرفته شد، بهترین نقطه شیراز است. چقدر ننگین است.












