بنظر نمیرسد بخواهم این فرصت را از دست بدهم ،
شاید تمام جذابیت دنیا همین باشد ،
شاید بهتر است دست از قانع کردن خودم بردارم و یا شاید بهتر است دست از بهانه آوردن !
اره ، خودشه ، وقتشه برم ، حتماً سارا و اون علامت سوال بزرگ منتظرم هستن ...
- اوه ، سارا متاسفم که زیادی منتظر موندی !
+ نه زیاد ، خب بهتره بریم ویل تو ماشین منتظر ماست
چند قدمی بالاتر از کافه ، یک کادیلاک مشکی ۱۹۹۶ ایستاده ، درست مثل ماشین پدر بزرگم میمونه
بلاخره اولین باره که میتونم این مرد مرموز رو از فاصله ی خیلی نزدیک ببینم و حتی باهاش حرف بزنم
سارا جلو نشست و من رفتم صندلی عقب
+ از دوباره دیدنت خوشحالم سارا ، همینطور از دیدن دوست جدیدت
- هی ، منم از دیدن شما خوشحالم برام جالب بود که با شما بیشتر آشنا بشم
+ ممنون ، قبلاً هم دیده بودمت ، فکر کنم خیلی کنجکاوی
ماشین رو روشن کرد و به سمت جنوب شهر میرفت ،
جلوی چند تا خونه نگه داشت و یه سری چیز گذاشت تو صندوق عقب و باز به حرکت ادامه میداد ،
واسم عجیب بود که چرا با اینکه چند ساعتیه داریم توی شهر حرکت میکنیم سمت خونه نمیره ...
از تو آینه به سارا نگاه میکردم ، لبخند آرومی رو لب هاش بود ، انگار واقعاً خوشحال بود ، نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته و هر لحظه برام مبهم تر و مرموز تر میشد !
کم کم داشتیم به حومه شهر نزدیک میشدیم ،
حس ششمم کم کم داشت به این یقین میرسید که قراره یه بلایی سرم بیاد و کم کم داشتم نگران میشدم !
- هی ، ویل میتونم بپرسم داریم کجا میریم ؟
+ حتماً ، اما اگه صبر کنی بهتر میتونی متوجه شی ، شاید من نتونم درست بیانش کنم
دیگه کم کم فکر میکردم دیگه فقط خدا میتونه منو نجات بده ،
شاید احمقانه ترین کاری بود که در طول زندگیم کردم !
اما خب هنوز هم دو دل بودم نمیدونستم این فقط یه نگرانی بیهوده است یا واقعاً وسط یه دردسر بزرگم ...
تقریباً داریم به یه چیزی نزدیک میشیم ،
درست مشخص نیست اما انگار یه حصار بزرگ کشیدن اطرافش ،
جلوی ورودی هم یه نگهبان نشسته و داره زیر نور چراغ اتاقک نگهبانی کتاب میخونه ...