تمام شب را در سکوت ستاره ها اما در میان مردم پرصدا میگذراند ...
مردم زیادی دم خورش نبودند ،
اما تا دلت بخواهد فاحشه ها با او مثل یک دوست برخورد میکردند ،
با او مینوشیدند ، برای او حرفهای خندهدار میزدند و خلاصه انگار که حتی از مشتری های ویژه هم ویژه تر است ...
به لباس ها و تلفن همراهش که نمی خورد ثروتمند باشد ، معمولی بود اما از آن معمولی های خاص که نمیتوانستیم قضاوت کنیم ،
چند شبی بود که به او دقت میکردم ، حتی یکبار هم همکارم با عصبانیت خاصی گفت « آمدیم جلسهی فردا را تنظیم کنیم یا جنابعالی تئاتر تماشا کنی ! » ،
تمام حواسم پرت او شده بود ، هر شبی که تا آخر وقت در کافه میماندم ، میدیدم که او با یک فاحشهی زیبا به خانه میرود که زیاد هم عجیب نبود ؛ اما میدانی مرا کجا به دام انداخته بود ؟
مردم هر چه میتوانستند بدی نثار او میکردند ، از بد و بیراه گرفته تا نفرین و آرزوی درد و بلا ... اما گه گاهی میشنیدم فاحشهها از او به خوبی یاد میکنند و این یاد کردن شبیه یادآوری خاطر یک مشتری نیست ...
کم کم کنجکاوی میخواست کار دستم بدهد ، شاید فکر میکردم که به هر قیمتی باید این مرد مرموز را بیشتر بشناسم ،
امشب فرصت خوبیست ، آن همان دختری است که دیشب همراه او رفت ؛ شاید کمی صحبت کردن بتواند این کنجکاوی دیوانه وار را آرام کند ...
- سارا ، دربارهات تعریفهای زیادی شنیدم
+ بعید میدونم چیزای خوبی شنیده باشی
- اره خب میدونی ، اینجا مردم زیاد علاقهای به آدمای باحال ندارن
+ مردم از هیچکس خوششون نمیاد ، حتی بچه هاشون رو میفرستند مدرسه تا کمتر جلو چشم هاشون باشن
- هی سارا ، اون مرد رو میشناسی ؟ مردم زیاد دربارهاش حرف میزنن
+ حرف ؟ مردم به شیاطین احترام میذارن و به فرشته ها سنگ پرتاب میکنن ، مردم نسبت به منافعی که براشون داری بهت احترام میذارن ؛ پاپ هر روز جلوی مردم بچه ها رو غسل تعمید میده و برا آخر هفته ده تا از دخترای کافه رو احضار میکنه به کلیسا ...
- واقعاً نمیدونم چی بگم ، اما این حرفا چه ربطی به اون مرد مرموز داره اون از آدمای پاپ هس ؟
+ تو هیچی ازش نمیدونی ، اگه خیلی دوس داری بدونی ؛ امشب با من بیا
- اماااا آخه من که نمیتونم ...
+ اگه دوسداشتی بدونی آخر وقت، روبروی کافه منتظرم باش