دلم میخواست همیشه، و هنوز هم میخواد، که کلمه پیدا کنم برای وصف احساساتم نسبت به این آهنگ. نمیشه ولی. بوی تابستون میده و بوی همهی سالهای نوجوونی (انگار که اسملز لایک تین اسپیریت، هههه) و اون طعم شوری-تلخیِ اشک رو دوباره و چندباره نوک زبونم احساس میکنم، انگار اشکها از رو مژهها لغزیدهن اومدهن پایینتر و رو گونهها خط انداختهن و سُر خوردهن اومدهن تا حوالیِ دهن و عین قورباغهای که زبون میکشه تا طعمهش رو بگیره، وسط گریه به این فکر کردهم که «یعنی شوریِ اشک دقیقن چه مزهای میده؟» و زبونم رو آوردهم بیرون اشکهای دمِ در رو چشیدهم و باز از تلخیِ تهمزهش تعجب کردهم و از تصور قیافهم در اون لحظه، سرخ و پفآلود و اندوهگین و دلتنگ و با همهی اینها زبون-بیرون-از-دهن و کنجکاو، خندهم گرفته وسطِ زاری.
«استخونهای تو» برام تجسّدِ همچین تصویری ه، بدون این که هرگز باهاش گریسته باشم. اونجایی که زاری و دلتنگی و اندوه اوج میگیره و همینجور بیاختیار اشکها میریزن بدون این که حتا دلیل گریه درست یادت باشه؛ اونجایی که اشکها بند میآن و گره میخورن به خندهی بیربط؛ اون ملودی سامرتایم که چسبیده تهِ آهنگ و معلوم نیست با چه سازی.
از پلیلیست هیجدهسالگی یافتمش اولین بار و هنوز یاد عشقها و رابطهها و دوستیهای هیجدهسالگی (هم) میافتم باهاش،
And it’s you and it’s May and we’re sleeping through the day and I’m five years ago and three thousand miles away, chon ke.