••• حال دلش معلوم نبود، یک سمتش ابری و گرفته، سمت دیگه پر از نور و گرما. اون دور دورا وسط قلبش یه حفره بزرگ داشت، مثل یه تیکه از پازل که گم شده بود سفید و خالی. ابرای سیاه به سرعت در حال حرکت بودن و میخواستن تمامش رو پر کنن، اما پر نشد و آسمون تا میتونست بارید بارید و حلقه رنگی بالا سرش ظاهر شد و من تمام مدت فقط نگاهش میکردم و به این فکر میکردم روزای ابری رو دوست دارم یا نه؟









